خرید بک لینک

اگر تيغ تو می برد مبر نان کسی هرگز

 

که اين برندگی را خنجر خونخوار هم دارد

 

ای هيچ بهر هيچ در عالم مپيچ

 

که اين پيچيدگی را در طبيعت مار هم دارد

 

ای که می زنی نيش و نمی دانی

 

که اين راه و روش را عقرب جرار هم دارد

 

گنهکارم من ژوليده يارب تو خود می دانی

 

که گل با آن همه حسن و لطافت خار هم دارد

 

ندارم شکوه از بيگانگان از خويش می ترسم

 

ندارم وحشت از ببر و پلنگ و حمله گرگان

 

از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم

 

من را با خانقاه و خرقه و کشکول کاری نيست

 

من از اعمال زشت خلق نادرويش می ترسم

 

 

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

 

من از گرگی که رفته در لباس میش میترسم

 

بسی خوردم فریب نارفیقی ها در این دنیای دون پرور

 

فدای همت بیگانگانم من ولی از خویش می ترسم

 

ز بس که بی وفایی و دو رنگی دیده ام از مردم نامرد

 

چنان آهوی وحشی بیابان از پس و از پیش می ترسم

 

هر آن کس را که گفتم با تو یارم بار خود بر دوش من بگذاشت

 

ز دشمن نیست پروایی من از یار منافق کیش می ترسم

 

گله از دشمنم نبود اگر چه خون من ریزد

 

من از قلبی که در راه رفاقت گشته است دلریش می ترسم

 

بهر هر کس یا علی گفتم نبرد آنرا به پایانش

 

من از یاری که باشد بی وفا از دشمنم هم بیش می ترسم

برچسب: شعر,شعر زیبا,نارفیق,شعر در مورد نارفیق, شعر نارفیق, نویسنده: علیرضا تاريخ: پنجشنبه 7 فروردين 1393 ساعت: 17:14

صفحه بندی